(¯`•.★☆ خلوت سرخ ☆★.•´¯)
هر چی از هر جا▪•وبلاگ سرگرمی و تفریحی و علمی •▪
چرا دیگر نگاهم را نمی خوانی چه شد آخر؟ صدایی پرطنین تر از سکوت... فریادی خاموش تر از اشک... نگاهی پر فروغ تر از خورشید... جام لحظه هایم را پر می کند... و من انگار خالی می شوم از خودم ! آدمی آشناتر از خودم روبرویم ایستاده... بیشتر از خودش و کمتر از خودم می شناسمش! حسی غریب تر از عشق و آشناتر از بغض، تسخیر می کند قلمرو این دل را! باز جان می گیرد انگار حسی غریب! بهتر از او نشناخته ام... نمی شناسم ! فرشته ی مهربانی است که خود را ابلیس می داند! اما پرهیز می کرد این ابلیس از دوزخ عشق من! و من... و من اکنون می سوزم در شعله های حسرت... حسرت از آتشی که او شاید برافروخت و من دامنش زدم! نمی دانم... نمی دانم آیا باز جاده های سرنوشت، آنقدر مهربان خواهند بود که روزی ما را به هم برسانند یا نه؟! اما خوب می دانم که در ناکجا آباد عمرم... روزی دورتر از فردا... زمانی آشناتر از دیروز... به انتظارش می ایستم... شاید باز هم بر دو راهی دیگری از سرنوشت! زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان فقط از روی دلتنگی یه جعبه آرزوی خام یه مشتی حسرت آواز پر پروانه ای در خواب یه چند خط شعر و تفسیرش همه دارو ندارم بود که دادم من به دست باد فقط از روی دلتنگی سپردم من وجودم رو به دست باد خدایا... دهانم را بو کن!... ببین . . . بوی سیب نمی دهد!!!! من هیچ وقت حوّایی نداشتم که برایم سیب بچیند! . . . میدانی یک آدم بدون ِحوّایش چقدر تنها می شود!؟ . . . میدانی محکوم بودن چقدر سخت است . . . وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبــویـیـده باشی؟ میدانی حوّای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند!؟ . . . میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوّای دیگری می شوند؟ . . . . . . نمیدانی !!! تو که حوّا نداشته ای هیچ وقت! . . . ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را، این آدم را ببر پیش خودت !! . . . خسته ام از زندگی . . . دهانم را بو کن! . . . ببین . . .!!!! بوی سیب نمیدهد!! . . .
نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام. یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود. چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت. نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتواند بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد." چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است. من هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی ؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد به روایت افسانهها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست کوتاه اما خواندنی شانس نام مستعار خداست آنجا که نمی خواهد امضایش پای داده هایش باشد . . . معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است معذرت خواهی یعنی: اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره . . . تفاوت دزد و پولدار در آن است که ، دزد مال ثروتمندان را می دزدد و پولدار، پول فقرا را ! “برنارد شاو” اگر جوان را از عشق منع کنید ، چنان است که مریض را از کسالتش سرزنش دهید . . . (دوکلوس) سخنی از “کاترین پاندر” پیش از آنکه دست های درخت به نور برسد ، پاهایش تاریکی را تجربه کرده گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد . . . تنهایی یک بغض مدام است که هر لحظه بیم شکستنش می رود . . . فهمیده ام که آدمی در مقابل علاقه ای که در دیگران نسبت به خود ایجاد می کند، مسئول است... (قابل توجه بعضی بی وفایان روزگار) « اگه نتونم » مال وقتیه که راه دیگه ای هم باشه وقتی هیچ راهی نیست فقط باید بگی: می تونم . . . آرزویی رفیع تر از آرزوی راست قامت ایستادن ، کمی خم شدن و دیگران را بلند کردن است . . . هر چه میخواهی آرزو کن هر جایی که میخواهی برو هر آنچه که میخواهی باش چون فقط یک بار زندگی می کنی و فقط یک شانس داری برای انجام آنچه می خواهی
چرا منظور چشمم را نمیدانی چه شد آخر؟
مگر روزی برایم شعر دلتنگی نمی خواندی؟
چه شد حالا که در شعرت رجز خوانی چه شد آخر؟
مگر روزی برایت خانه ای زیبا نبود این دل؟
چرا حالا به قلبم تیر میرانی چه شد آخر؟
سرابی دیدمت لیکن دلم رفت و منم در پی
ولی با تو نسیبم شد پشیمانی چه شد آخر؟ 

را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد
بود!
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا
رفت؟
بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو
چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟



بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل
خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبی و دیگر شرارتها بود.
ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر میرسید، بهای گرانی
داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگیست
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است.
هرگاه سایر ابزارم بیاثر میشوند، فقط با این وسیله میتوانم در قلب
انسانها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را
به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، میتوانم با او هر آنچه
میخواهم بکنم..
من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به کار بردهام. به همین دلیل
این قدر کهنه است
تاثیرات عجیب رنگها







قوی کسی است که ، نه منتظر میماند خوشبختش کنند و نه اجازه میدهد بدبختش کنند . . .
نداشتن آدم هایی که دوستشون داری از داشتن آدم هایی که یه وقتی دوستشون داشتی خیلی آسون تره . . .
نشستن ، سنگ بودن است و رفتن رود بودن بنگر به کجا میروند ، سنگ خاک میشود و رود به دریا میرسد . . .
یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند . . .
همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد و او کسی نیست غیر از خدا
هرکس به خاطر خدا از چیزی بگذرد، خدا بهتر از آن را به او عنایت می کند . . .
همیشه رو به نور بایستید اگر می خواهید تصویر زندگیتان سیاه نیفتد !
انسان را پس از مرگ خانه ای نیست، مگر خانه ای که قبل از مرگ بنا کرده است . . .
جوری زندگی کن که اگر هر لحظه عمرت تموم شد ، به همان اندازه سود کرده باشی...
در این دنیا هیچکس گرسنه نیست همه روزی چند وعده گول می خورند . . .
این روزا آدما قیمت هر چیز رو می دونن ولی ارزش هر چیز رو نمی دونن . . .
زندگی درست مثل یک تاکسی است مسافران تک تک پیاده می شوند از آن تنها تفاوت این تاکسی با تاکسی های دیگر پیاده کردن مسافران است در جایی که نمی خواهند...
